خانه > ادبیات > کجایی ای نِکوکاری…؟

کجایی ای نِکوکاری…؟

کاری از استاد فیاض بگفتم کو خدایت؟ او بگفت اندر دِلست او، نبینی نیک او را، تا نکردی کار نیکو…

منِ ساده بنالیدم چرا نیکی ز من دور و ، ندیدم من اهورا را، شده چشم دلم کم‌سو…

به خود گفتم …،

چرا شاید خدا هست و اهورا خالق ما و بهشتی بر نکوکاران به پا کردند و بدکاران،

یکی آتش به جان افتد، یکی در ظلم خود سوزد.

ولی کو پیر دانایی که ما پرسیم و او گوید،

که نیکی از کجا آمد؟

بدی را چون شناسیم ما؟

کَز آن دوری بجوییم و، بدان نیکو صفت آییم و چشم خود ببندیم و بگوییم ای ستمکاران، ستمکارید و خودکامه…،

ولی آیا ستمکاری، جز این باشد که می‌خندیم و می‌گوییم،

که دریاها، و خشکی‌ها، و مخلوقاتِ این دنیا.

همگیتان فرومایه…

منم اشرفِ مخلوقاتِ این دنیا.

همه خاموش و من گویا همه ناچیز و من دانا.

به عقلم کرده‌ام شیرِ ژیان را در قفس،

به بازو برده‌ام من مرغکان را هم نفس،

به تعبیرم شده هر بلبلی اندر قفس،

به تأثیرم شده هر جنگلی همچون طبس.

بلی، آری،

در این دنیایِ تو خالی، همین باشد ستمکاری،

کجایی ای نکوکاری؟

جهنم مملو از آدم، بهشتت، خالیِ خالی…


بازدید نوشته: 2,559 بار
گروه ها:ادبیات