- یتااهو – تارنمای فرهنگی زرتشتیان ایران - http://www.yataahoo.com -

دیوان حافظ و دبستان مغان

عکس تزیینی است [1]دکتر حسین وحیدی: از جمله دبستان‌های فلسفی و اخلاقی فرهنگ ایرانی دبستان «مغان» است. از همان زمان، یعنی از چندین هزار سال پیش که آموزگار بزرگ ایرانی – اشوزرتشت، برای گسترش و نگهداری و نگهبانی آیین گرامی و ارزنده خودش «انجمن مغان» را با گزینش نخبگان و فرزانگان پی نهاد، یک سازمان و یک پرهون(:دایره، حلقه) آراسته و استوار برای نگهبانی و پاسداری فرهنگ ایرانی و همه داشته‌ها و پایه‌های ملی ایران زمین پدید آمد و همین سازمان است که در درازنای زندگی تاریخی ملت و میهن ما با استواری و پی‌گیری شگفتی‌آور پایه‌های فرهنگی و ملی ما را نگهبانی کرده و در گسترش آن کوشیده است.

درباره چگونگی کار و برنامه‌ی انجمن و فراز و نشیب آن در درازنای تاریخ کشور ما سخن بسیار است که جای آن این‌جا نیست و همین اندازه گویم که یکی از کارها و برنامه‌های انجمن، موضوع «آرایش روان» بود که برای توضیح مطلب بهتر است سخن را از زبان یکی از ستارگان بزرگ ادب ایرانی و دبستان ارزنده «مغان» – حافظ بزرگ بشنویم. حافظ در دیوان جاودانی خودش با سخنی معجزه‌آسا و سحرآمیز ما را با پایه‌های دبستان مغان آشنا می‌کند. حافظ گرایش خود را به فرهنگ مغانه و دیرپایی و همچنین ریشه و پایه کهن آن‌را بیان می‌کند:

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

شاعر بزرگ گرایش‌های نادرست و رویدادهای ناخوش زمان و ناسازگاری آن‌ها را با پایه‌های روشن و گرامی فرهنگ مغانه بیان می‌کند و شکوه خود را از آن‌ها باز می‌نماید:‌

تشویق وقت پیر مغان میدهند باز / این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند

وابستگی ژرف و دیرینه حافظ به دبستان مغان در شعر او آشکارا و بسیار بازگو می‌شود:

چهل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم / کز ساکنان درگه پیر مغان منم

حلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

حافظ آشکارا می‌گوید که وابسته به دبستان مغان است و هرگز رهایی و جدایی از آن‌را به مصلحت خود نمی‌داند:

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت / چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم

حافظ سرآغاز بالندگی اندیشه و منش و روشنایی دل و جان و روانش را از آن زمان می‌داند که به دبستان مغان پیوسته و در خدمت پیر مغان درآمده است:

آن روز در دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

بیرون آمدن از نادانی و وارد شدن به دنیای دانش راستین نیز چیزی است که حافظ آن را نتیجه عنایت پیر مغان می‌داند:‌

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند / پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

در آن زمان که شاعر سرگردان است و برای گزینش راه درست در تلاش است، آوای دل و فرمان خرد او را به‌سوی گزینش راه پیر مغان فرامی‌خواند:

حافظ تو برو بندگی پیر مغان کن / بر دامن او دست زن و از همه بگسل

گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید / کدام در بزنم چاره از کجا جویم؟

خواهم شدن بکوی مغان آستین فشان / زین فتنه‌ها که دامن آخر زمان گرفت

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش / کو به تابید نظر حل معما می‌کرد

ز کوی مغان رو مگردان که آنجا / فروشند مفتاح مشکل گشایی

هنگام پیوستن به دبستان مغان، حافظ از کرامت‌های پیر و دبستان آگاه می‌شود و بزرگ‌ترین کرامت دبستان را راستی و بی‌ریایی می‌داند و این بی‌ریایی در زمانی که همه چیز رنگ ریا دارد، بیش از هرچیز حافظ را فریفته می‌کند:

من از پیر مغان دیدم کرامت‌های مردانه / که آیین ریایی را بجایی برنمی‌گیرد

حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست / درس وفا و مهر بر او خوان وزو شنو

دولت پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت / در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

از استان پیر مغان سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن درست

با این وابستگی سخت و استوار به دبستان مغان شاعر بزرگ در غزل‌هایش پایه‌های آرمان مغان را که برای آرایش روان گفته شده است بیان می‌نماید و حافظ نخستین شرط را پاکی از همه زنگارهای اندیشه و دل و روان.

شستشویی کن وانگه به خرابات خرام / تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند / پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز

در راه پاکی، حافظ بنا به آموزش‌های مغانی نخستین گام را ستیز با خودبینی و خودپرستی می‌داند، زیرا در دبستان مغان بزرگ‌ترین دشمن آدمی خودپرستی و خودبینی است و همین دشمن است که او را به هزار کژروی و کژاندیشی و کژرفتاری می‌کشاند:

چشم آلوده نظر از رخ جانان دورست / بر رخ او نظر از آیینه پاک انداز

یا رب آن زاهد خودبین که به‌جز عیب ندید / دود آهیش در آیینه ادراک انداز

تا عقل و علم بینی بی‌معرفت نشینی / یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

هنگامی‌که انسان سرش از باد خودخواهی و خودبینی تهی شد، آنگاه دلش آینه تجلی مهر می‌شود و مهر و عشق آدمی را در بوته گرم می‌اندازد و همه اخال نخراشیده را از جان و دل او بیرون می‌کند و او را پاک و وارسته می‌سازد:

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی / که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

عرفان مغانه و اندیشه‌های حافظ

ستیز با دورویی و فراخواندن مردمان براستی و یکرنگی نیز یکی دیگر از گامه‌های آرایش روان در عرفان مغانه و اندیشه‌های حافظ است:

جام می‌گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم / تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

در دبستان مغان و راه حافظ زندگی این جهانی، عشق به طبیعت و برآوردن خواست‌های سرشتی و زیبایی خواهی و زیبایی پرستی جای ویژه‌ای دارد:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد / من و ساقی بر او تازیم و طرحی نو دراندازیم

چو در دست است روی خوش بزن مطرب سرودی خوش / که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان براندازیم

از دیدگاه دبستان مغان و مکتب حافظ، آرایش روان فردی بدون آرایش اجتماعی میسر نیست و بنابراین ستیز با ناهنجاری‌های اجتماعی نیز در این دبستان پایگاه بزرگی دارد:

تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش / که دست دادش و یاری ناتوانی کرد

ستیز با خشک‌اندیشی و تعصب بی‌جا نیز یکی دیگر از پایه‌های عرفان مغان و شیوه حافظ است:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش / هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست / همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

این بود گوشه‌ای از دبستان اخلاقی مغان و دیدگاه‌ها و نگره‌های سرآمد برجسته این دبستان، حافظ شیرازی که همان‌گونه که گفتم این دبستان در درازنای تاریخ پرفراز و نشیب کشور ما در نگهبانی و پاسداری فرهنگ دیرینه ما پایگاه بس بلند و والایی دارد. سزاست این دبستان و این کیش را که ادامه‌دهنده آموزشگاه‌های گران‌بهای انجمن مغان باستان و آموزش‌های اشوزرتشت است ارج بنهیم و پاس آن‌را بداریم. دبستان و کیشی که پایه‌های آن مهر و زیبایی و دوستی و وارستگی و بی‌نیازی و فروتنی و نرمی و ستیز با بدی و پرهیز از خشکی است و از دیدگاه فلسفی به دیدگاه و جهان‌بینی ارزنده و گرامی یگانگی هستی ( وحدت وجود ) پابند است. آن‌چنان که حافظ فرماید:

موسئی نیست که فریاد انا الحق شنود / ورنه این زمزمه در هر شجری نیست که نیست

به اشتراک بگذارید...