|
شايد تا
ديروز، تنها نام بيدل دهلوي به گوشم خورده بود، آنهم 2 يا 3
باردركتاب ادبيات فارسي دبيرستان، اما هيچ وقت اشتياقي به
شناختن او واشعارش نداشتم. تااينكه به طور اتفاقي روزي درجلسه
شب شعري به ياد حافظ، شعري ازبيدل دهلوي خوانده شد كه تاثيري
عميق درمن گذاشت و همين سرآغازي بود براي درك بهتر و بيشتر
اشعارش وجستجو براي شناختن زواياي زندگي وشعري او.
تقريبا همه
اديبان و شاعران و نويسندگان معتقدند كه هيچ شاعري نيست كه
تمام اشعارش يكدست وهم طراز باشد. هرشاعري درطول عمر شاعريش
ودرطي رشد آرام و ناگزير انديشهاش، شعرهايي سروده كه به دليل
شرايط گوناگون دروني وبيروني حاكم براو، با يكديگر متفاوتند
وبيدل هم ازاين امرمستثني نيست. حجم زياد غزليات اووتفاوتهاي
ساختاري ومحتواييشان بيانگرايناست كه اين دستمايهها حاصل
چندين دوره زندگي پرفراز ونشيب اوبوده است.
به گفته
اقبال لاهوري: «كرم شبتاب است شاع، درشبستان وجود
درپروبالش، فروغي گاه
هست و گاه نيست»
اگر
باورداشته باشيم كه بيدل مانند دريا ژرف ووسيع است بايد
اينراهم بپذيريم كه دريا وهمكف داردوهم گوهرواماازبيدل
بشنويم كه ميگويد:
درپرده
ســازما، نوابسيــــاراسـت عيب وهنرورنگ
وصفابسياراست
خواهيكف
گيروخواه،گوهربردار ما درياييم و موج ما
بسيــــار است
ازآنجا كه
بيدل ايراني نبوده، وهمچون حافظ باريزه كاريهاي ساختاري
ومعنايي زبان فارسي وجاذبه ودافعه برخي ازواژهها، آشنايي
نزديك نداشته برخي ازاشعارش براي خواننده نامانوس است.
اما
اشعاربيدل صرفنظر ازبعضي پيچيدگيهايش ودركنار درونمايه
ارزندهاش سرشار ازقابليتهاي موثر زبان شعراست وبيدل با صراحت
واژهها مانند دوم درشت تخيّل خود ميگيردوبه آن شكلي گيرا
ميبخشد:
داغم ازكيفيّت آگاهي واوهـــام، هـــم
جنس،بسياراست ونقدفرصتناكام،هم
آنچه مادرحلـــقه داغ محبــــّت ديدهايم
ني سكندرديد درآئينه، ني درجام، جم
اززندگي
بيدل چه ميدانيم؟
بيدل شاعري
ديرآشناست وهنوز سالهاي زيادي ازشهرت محدود اودرايران نگذشته
است. محبوبيت بيدل درهند وافغانستان و تاجيكستان وازبكستان،
درحدمحبوبيّت حافظ ومولانا درايران است. اما به نظرميرسد
بيگانگي با اين شاعرگرانقدر، كمكم روبه زوال است ودرقلب ما
ايرانيان جايي براي بيدل دركنار حافظ وسعدي و مولانا ... باز
شده است.
معمولا
چنين است كه خواننده باخواندن چند اثراصيل، مشتاق دانستن
زندگي صاحب اثرميشود واگرخالق اثر،شاعربلند انديشي چون بيدل
دهلوي باشد به منش وروش زندگي سراينده اشعاري چون:
ادب، نه كسب عبادت، نه سعي حق طلبي است
به غير خاك شدن، هرچه هست، بيادبي اســت
علاقمند
ميشويم.
ابوالمعاني
ميرزاعبدالقادرعبدالحاق ارلاس( يابرلاس) متخلص به بيدل،
درعظيمآباد پنته متولدشد. ميرزا سيد ابوالقاسم ترفدي تاريخ
زايش بيدل راازروي حروف ابجد كه دربيتي به نظم آورده شده 1054
ه. ق دانستهاست، بيدل مغولي ازقبايل ارلاس بود كه اين قبيله
شهرت چنداني نداشت تا جائي كه امروزكسي به يقين نميداند كه
ارلاس درست است يا برلاس. اينكه چگونه نياكان بيدل ازماوراء
النهر وتوران به هند آمدهاندوساكن شدهاندروشن نيست.
پدربيدل
بهنام«ميرزا عبدالخالق» كه جنگاوربود پس ازآمدن به هند با جنگ
وداع كردوتحت هدايت «مولانا كمال» و به دست موسي شيخ
عبدالقدر«شيخ طريقت قادريه» شرف هنور؟يافت تن به كسوت قادري
دادوصاحب پسري شد وبنا به ارادت خود نام اورا عبدالقادرگذاشت.
بيدل 5يا 6 ساله بود كه پدرش جهان فاني رابدورود گفت وسرپرستي
اورا «ميرزاقلندر» عموناتنياش برعهده گرفت. بيدل كه ازهوشي
سرشاروحافظهاي گيرا برخوردار بود توسط عمويش با عالم عرفان
آشنا شد و بعد اززماني كل قرآن راازبرشد. نبوغ بيدل ازكسي
پنهان نبودتا آنجا كه«شاهزاده محمداعظم» اورابه دربارآورد. اما
زماني كه ازاوخواست تادرمدحش شعري بسرايد اردرباربيرون آمد
وهرگز به آنجا بازنگشت. بيدل بعدازسفرها وتجربههاي بيشمار
به شاهجهان آباد رفت وپس ازمدتي رخت اقامت دردهلي افكند
وآثاربسياري ازنظم ونثر رابه مردمان هديه كرد . ازآنجا كه بيدل
ساليان درازي دردهلي زندگي كردبه دهلوي معروف شد وتخلص خود
راكه ملهم ازشعرسعدي است خود اختياركرد:
عاشقـــــان كشتگان معشوقند برنيـــايد
زكشتــــــــگان آواز
گركسي وصف
اوزمن پرسد بيدل ازبينشان چه گويد باز؟
بيدل دهلوي
درسال 1133 ه.ق دردهلي به روايتي درعظيم آباد پنته جانبهجان
آفرين تسليم كرد وبه وصيت خود درصحن خانهاي كه درآن ميزيست
دفن شد واين رباعي آخرين شعراوست كه دربستربيماري
سرود: بيدل! كلف سياه پوشــــــي
نشوي
تشويش گلوي نوحه گويي نــشوي
برخاك بميروهمچنان
روبــــربــــاد
مرگت سبك است، باردوشي نشوي
بيدل با
اين رباعي، پاسخ اين پرسش را كه چرا وصيت كرده بود درصحن
خانهاش دفن شود صراحتا بيان ميكند؛ براي اينكه بعدازمرگ
باربهدوش كشيدن تابوتش رابه كسي تحميل نكند، وخواسته بود تا
با استقلال ازمرگي سبك، جسم اورا همان جايي كه زيسته بود دفن
كنند.
رمز آشناي
معني، هرخيره سرنبـــاشد
گريهاي عين تـــــماشا، حيرت سرشا رباش
طبع سليم،
فضلاست، ارث پدرنبـاشـد
سربه سردلــــدار ، يـا آيينه دلــــــــدار باش
برآسمان
رسيديم، راز درون نديديــــم
يا هجوم عيش شو، چون نغمه ذوق وصال
اين حلقه،
شبهه دارد، بيرون درنباشـد
يا سراپا درد دل ، چون نالـــــــه بيمار باش
خلق
وهزارسودا، ماوجنون ودشتــــي
بال وپر وفرسوده دام فلك ، نتـــــــوان شدن
كانجا زبي
كسيها ،خاكي به سرنباشــد
گرهمه مركزشوي ، بيرون از اين پرگارباش
امروزقدرهركس، مقدارمالوجاهاسـت
گرهمه بويي زافســـــــــــون حد
دارددلـت
آدم،
نميتوان گفت، آنرا كهخردنباشـد
بردم عقرب نشين ، يا بردهان
ماربـــــــاش
نقد حيات
تاكي، دركيسه تـــوهــــــم؟
سيرچشمي، ذره ازمهر قناعت بودن اســت
آهي كه
مانداريم گودرجگرنبــــــــاشد
پيش مردم اندكي، درچشم خود، بسيارباش
آن به كه
برق غيرت بنياد مابســـوزد
بي نيا زيهاي عشق آخر به هيچت ميخرد
آيينه ايم
وما راتــــــــاب نظرنبـاشـــد
جنس موهومــي، دوروزي برسر بازار باش
پيداست
ازندامت ، عذر ضعيفيمــــا
يك قدم راه است(بيدل) ازتو تا دامــان خاك
شبنم چه
وانمايد، گرچشم ترنبــــاشد؟
برسرمژگان،چو اشك استادهاي، هشيارباش
برگرفته
ازگزيده غزليات بيدل دهلوي / انتخاب، مقدمه وشرح لغات، سعيد
يوسف نيا/ چاپخانه شفق / 1378 .
|