[1] به روزگار خسرو؛ اندر وقت وزارت بوذرجمهر، رسولی آمد از رُم. خسرو بنشست چنانچه رسم ملوک عجم بود و رسول را بار داد. پیش رسول با وزیر گفت: ای فلان! همه چیز در عالم تو دانی؟! بوذرجمهر گفت: نه، ای خدایگان! خسرو از آن طیره شد و از رسول خجل گشت. پرسید: همه چیز پس که داند. بوذرجمهر گفت: همه چیز همکاران و همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند.
پس تو خویشتن را، از جمله کس مدان که، چون خود را نادان دانستی دانا گشتی و سخت دانا کسی باشد که بداند که نادانست و عاجز، که سقراط با بزرگی، همی گوید: اگر من نترسیدمی که بعد از من بزرگان اهل خرد بر من عیب کنند و گویند: سقراط همه دانش جهان را به یکبار دعوی کرد، مطلق بگفتمی که: هیچ چیز ندانم و عاجزم ولیکن نتوانم گفتن که این از من دعوی بزرگ باشد.
«بوشکور بلخی» خویشتن را به دانش بزرگ در بیتی بستاید و آن این است،
تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم
پس بدانش خویش غره مشو اگر که دانا باشی.
(برگرفته از کتاب قابوسنامه*)
*عنصرالمعالی کیکاوس پور اسکندر پور قابوس پور وشمگیر پور زیار، در سال ۴۶۱ خورشیدی(۴۷۵ مهی)، پندنامهای به نام «قابوسنامه» نوشت. نام «قابوسنامه» از نام نویسندهی آن که در تاریخ بهنام «قابوس دوم» نامور است، گرفته شده است. وی این کتاب را بهنام فرزندش «گیلانشاه»، در ۴۴ بخش نوشته تا اگر وی پس از او بر تخت نشست، بداند چگونه فرمانروایی کند و کارهای خود را انجام دهد. قابوسنامه با «در شناختن ایزد تعالی» آغاز میشود و با مباحثی دینی ادامه مییابد. در آن از مباحث «برده خریدن»، «مزاح کردن» و «نرد و شطرنج باختن»؛ «عشق ورزیدن»، «چوگان زدن»، «پرداختن به «پیشهها»، و آیین لشکرکشی، کشورداری، آداب اجتماعی و دانش و فنون متداول سخن به میان آمده است. روش انشای این کتاب شیوه نثر مُرسَل معمول ِ سدههای چهارم و پنجم است. عنصرالمعالی داستانهای کوتاه برای استوار داشتن اندرزهای خود میآورد که گاهی به روزگار کهن بازمیگردد، گاهی نیز قصههایی با ارزش تاریخی روایت میکند و یا از آزمودههای خود میگوید، گاهی هم شعری از خود میآورد.
قابوسنامه همواره چنان مورد توجه بوده است که چند بار آن را به ترکی برگرداندهاند و به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، روسی، ژاپنی و عربی نیز ترجمه شده است.
کتاب اینچنین آغاز میشود :
«چنین گوید جمعکنندهی این کتاب پندها، الامیر عنصرالمعالی کیکاوسبن اسکندربن قابوسبن وشمگیر مولی امیرالمؤمنین، با فرزند خویش گیلان شاه. بدان ای پسر که من پیر شدم و ضعیفی و بینیرویی و بیتوشی بر من چیره شد و … نامهای … در نکوهش روزگار و سازش کار و بیش بهرگی جستن از نیکنامی یاد کنم و تورا از آن بهره کنم بر موجب مهر خویش، تا پیش از آن که دست زمانه تورا نرم کند تو خود به چشم عقل در سخن من نگری فزونی یابی و نیکنامی در دو جهان … اگرچه سرشت روزگار بر آن است که هیچ پسر پند پدر خویش را کاربند نباشد…»
(عنصرالمعالی، ۱۳۶۸، رویهی ۳-۴).
