خانه > ادبیات > به کجا می‌روی، ای پارسی نیک نهاد

به کجا می‌روی، ای پارسی نیک نهاد

آدریان یزد

سروده‌ای از غریب یزدی

 

چه شتابان به کجا، بارسفرساخته‌ای / به چه شهری و دیاری همه دل باخته‌ای

به کجا می روی ای پارسی نیک نهاد / این چنین با عجله تاخته با سرعت باد

از چه حیرانی و سرگشته و مدهوش شدی / من بگویم همه را چون که تو خاموش شدی

راه زرتشت بود فخر تو آیینت / زادگاهش وطنت، مذهب او هم دینت

به به از گفته نیکو و ز اندیشه‌ی نیک / به به از کار پسندیده و از پیشه‌ی نیک

به به از رونق این مذهب و آیین بهی / به ز پیغمبر پاک چنین دین بهی

باز می‌پُرسمت ای پارسی نیک نهاد / به کجا می‌روی اینگونه شتابنده چو باد

می‌سپاری به که آن مادر رنجورت را / به سرای که سپردی پدر پیرت را

گنج فرهنگ اهورایی این دین بهی / وای اگر از سر غفلت همه بر باد دهی

میهنت را و زیارتگه و آتشکده را / می‌سپاری به که این جمله و جشن سده را

می‌سپاری به که این سنت و آیینت را / چه کسی تازه کند روشنی دینت را

چه کسی آتش آتشکده را ساز کند / زند و وستا و دعا را چه کس آواز کند

پیرها جمله غریبند و همه چشم به راه / تا در خانه‌شان را چه کسی باز کند

چه کسی شمع برافروزد و وستا خواند / در بر تربتشان زمزمه و راز کند

چه کسی عود بسوزاند و نذری بدهد / بیتشان با گل خوش رایحه دمساز کند

چه کسی ذکر و دعا خواند و فالی بزند / یادی از شعر خوش حافظ شیراز کند

وای از عاقبت کار دلم می‌لرزد / به خدا چار ستون بدنم می‌لرزد

نکند آتش آتشکده خاموش شود / از چنین فاجعه زرتشت سیه‌پوش شود

نکند خشک شود سبزی آن چک‌چک سبز / نارکی پیر و ستی پیر فراموش شود

نکند خانه نورانی آن بانوی پارس / بی کس و یار رها گردد و خاموش شود

نکند غربت و تنهایی نارستانه / بیش از این گردد و از یاد فراموش شود

نکند حرمت بیت و حرم پیر هریشت / از غریبی مثل خون سیاووش شود

ای جوانان وفادار به آیین بهی / شیرمردان هوادار به چنین دین بهی

هر گلی بر سر این مادر میهن بزنید / بر سر خود زده چون جمله گل این چمنید

بی وطن مرگ به از زندگی ننگین است / بی وطن زهر به از شربت بس شیرین است

بس دریغ است که ویران شود ایران عزیز / مامن گرگ و پلنگان شود ایران عزیز

تا ابد زنده و جاوید بمان ای ایران / گرم و تابنده چو خورشی بمان ای ایران


بازدید نوشته: 4,646 بار
گروه ها:ادبیات
  1. rostam
    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۱:۳۸ | #1

    shaaer e geranmayeh gharib yazdi ashaarat ashk ra az cheshmanam sarazir kard hezaran afarin bar to va ghalb e pak e to …. jana sokhan az zaban e maa mygooey….. zende o payandeh bashi h
    شعر گرانمایه غریب یزدی اثرات اشک را از چشمانم سرازیر کرد. هزاران آفرین بر تو و قلب پاک تو… جانا سخن از زبان ما می‌گویی ….. زنده و پاینده باشی

  2. آريا
    ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۹:۰۷ | #2

    ای کاش آنهایی که رخت سفر می‌بندند، کمی هم آینده‌نگری و اندیشه می‌کردند.

  3. ستاره ای که در آسمان می درخشد
    ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۴ | #3

    دوستان عزیز یتا اهویی من،
    شعر قشنگی بود ولی چرا اشک از چشمانی که باید پر از نور امید باشه سرازیر شده؟ از خدا بخواهیم هر کس هر جای دنیا که هست شاد باشه و بتونه دین بهی رو سرپا نگه داره. هر کجا هستیم همه چیز از آنِ ماست تا بهتر و والاتر زندگی کنیم.
    »هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ،زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچ های غربت؟

  4. ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ در ۲۰:۵۳ | #4

    وقتتون بخیر
    امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتان سربلند باشید
    دستتون درد نکنه
    واقعا خیلی زیبا بود
    راستی با اجازتون شعر غریب یزدی رو تو وبلاگم گذاشتم البته منبع رو ذکر کردم
    به امید توفیق روز افزون شما

  5. نرگس
    ۴ خرداد ۱۳۹۱ در ۲۲:۵۰ | #5

    درود بر شما
    واقعا شعر قشنگی بود. به امید سربلندی و سرافرازی ایران و آیین زرتشت

  6. Behnam
    ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲ در ۱۵:۱۷ | #6

    besyar ziba bood in asaar. be omide pirozy iranian